رضا قليخان هدايت

1927

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اندر دويد و مملكت او بغارتيد * با لشكرى گران و سپاهى گزافه‌كار برداشت تاجهاى همه تارك سمن * برداشت پنجه‌هاى همه ساعد چنار بستد عمامه‌هاى خز سبز ضيمران * بشكست حقّه‌هاى زر و درّ ميوه‌دار در باغها نشاند گروه از پس گروه * در راغها كشيد قطار از پس قطار زين خواجگان پنبه‌قباى سپيدبند * زين زنگيان سرخ‌دهان سياه [ كار ] باد شمال چون ز زمستان چنان بديد * اندر تك ايستاد چو جاسوس بىقرار نوروز را بگفت كه در خانمان ملك * از فر و زينت تو كه پيرار بود و پار بنگاه تو سپاه زمستان بغارتيد * هم گنج شايگانت و هم درّ شاهوار معشوقگانت را گل و گلنار و ياسمين * از دست ياره بستد و از گوش گوشوار خنياگرانت فاخته و عندليب را * بشكست ناى در كف و طنبور در كنار نوروز ماه گفت به جان و سر امير * كز ماه دى برآرم تا چند گه دمار گرد آورم سپاهى ديباى سبزپوش * زنجير جعد و سرو قد و سلسله عذار از ارغوان كمر كنم از ضيمران زره * از برگ لاله رايت و از برق ذو الفقار از [ ابر ] پيل سازم و از باد [ پيل‌بان ] * وز بانگ رعد آينهء پيل بىشمار نوروز پيش از آنكه سراپرده زد به در * با لعبتان باغ و عروسان مرغزار اين جشن فرّخ سده را چون طلايگان * از پيش خويشتن بفرستاد كامگار گفتا برو به نزد زمستان بتاختن * صحرا همىنورد و بيابان همىگذار چون اندرو رسى به شب تيرهء سياه * زود آتشى بلند برافروز روزوار از من خدايگان همه شرق و غرب را * در ساعت اين خبر بگزار اى خبرگزار گو اى گزيدهء ملك هفت آسمان * اى خسرو بزرگ و امير بزرگوار پنجاه روز ماند كه تا من چو بندگان * در مجلس تو آيم با گونه‌گون نثار با فال فرّخ آيم و با دولت بزرگ * با فرخجسته طالع و فرخنده اختيار با صد هزار جام مى سرخ مشكبوى * با صد هزار برگ گل سرخ كامگار با عندليبكان [ كله ] سرخ چنگ‌زن * با ياسمينگان [ بسد ] روى مشكبار تا تو گهى به زير گل و گاه زير بيد * گه زير ارغوان و گهى زير گلّنار